گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

درخواست حذف این مطلب

گفتم : دیگر باورم شده است که شبها صورتت خیلی ماه تر است. چند دقیقه به سکوت گذشت. یک ربع به ساعت ۸ شب به زبان بی زبانی"گفتم که بوی زلفت " سر به راه عالمم کرد !انگار شنیده باشد برگشت سمتم به صورتم نگاه کرد چند ثانیه فقط نگاهم کرد ، گونه ام را آرام بوسید بعد با دست راستش ماه را نشانم داد و قدم زدیم در بوهای پاییز ، پائیز این گمراهی دیرین .