"السلطان ابا الحسن"

درخواست حذف این مطلب



ب شب شهادت رضا بود . همیشه در چنین شبی نفس کشیدن در هوای مشهد کار آسانی نیست . باران جسته و گریخته ای می بارید و از کوچه و خیابان ها صدای روضه و گریه می آمد . به رسم هر سال در خانه ی پدر بزرگم مراسم عزاداری با شکوهی برگزار شد . دیر وقت برگشتم خانه و تصویر نازنین ِ مادر بزرگ که اردیبهشت امسال به رحمت خدا رفت مدام پیش چشمم بود. نبود تا سه شب پی در پی با شانه های لاغر و خمیده اش بنشیند لب پله ها و کفش مهمان ها را جفت کند ، نبود که پیش پای همه بلند شود دستش را روی اش بگذارد و بگوید خوش آمدید .ع ش را زده بودند به دیوار، درست همان جایی که هر سال می نشست با چادر خال ریز و دست های لرزان و روسری خوشبو . چند بار چای گرداندم توی مجلس کمرم یاری نمی کرد و به خاطر گوش درد شدیدی که این روزها امانم را بریده و طبق سنوات گذشته ! از الان تا بهار ادامه پیدا خواهد کرد نتوانستم بیشتر کمک کنم . جای خالی مادر بزرگ اذیتم می کرد دلم می خواست زودتر به خانه برگردم اما باید شام مهمان ها را می دادیم و بعد از جمع و جور اسباب ِ پذیرایی می رفتیم . در راه برگشت به این فکر می که خیلی فکرها و سلیقه ها در من عوض شده است و یا دستخوش تغییراتی شده اما هیچ چیز حتی به وجود آمدن ِ بعضی دل آزردگی های مذهبی نتوانسته و نمی تواند علاقه و ارادت من به رضا علیه السلام را کمرنگ کند . طبق یک قرار نانوشته خودم را موظف می دانم روز تولد و روز شهادت شان را حرم بروم در هر حال و موقعیتی که باشم . صبح زود با تب و درد گوش و سرفه های بی امان از خواب بیدار شدم .لباس پوشیدم و با دفترچه ی بیمه و مقداری پول و چادر مشکی تا شده از خانه بیرون زدم . کلی توی درمانگاه و داروخانه معطل شدم آقای مرد چهل و چند ساله ی خوشرویی بود من هم که مالو و عنق و بد اخم و دردناک . دفترچه را باز کرد و گفت : خب چه خبر؟ با تعجب نگاهی کوتاه و گفتم : هیچی ! سرما خوردم ، گوشم زیاد درد می کنه ِگوش و حلق پارسال گفته باید لوزه ام رو عمل کنم تا از مشکلات و عفونت های پشت سر هم مجرای گوش کم بشه .چراغ قوه ی سرد را داخل گوشم برد و گفت: خب چرا گوش ندادین ؟ گفتم : حوصله ی عمل ندارم .شانه هایش را بالا اندانت و گفت : عجب ! صفحه ی اول دفترچه را باز کرد و با صدای بلند گفت : عاطفه خانم جان !شما باید ببشتر مواظب خودتون باشین . حوصله ندارم هم مال پیرهاست نه شما که جوانی با این اسم قشنگ ! انگشتهایم را توی پوتین هام جمع و به هم فشار دادم وقتی خج می کشم و معذبم انگشتهای پایم را به همدیگر به جوراب به کف کفش به پایه ی صندلی به فرش به زمین فشار می دهم و چیزی نمی گویم . نسخه اش را نوشت . لبخندش را زد دستگیره ی در را چرخاندم و همان طور اخمو گفتم ممنون روز بخیر ! با صدای دو رگه و بلندش جواب داد خدانگهدار عاطفه خانم جان ! در را بستم و به این فکر که اگر عالم و آدم اسمم را به خوبی و لطف و پراز مهر صدا بزنند باز من شنیدن اسم خودم را از زبان تو دوست دارم . هیچ نتوانسته به مهربانی تو عاطفه صدایم کند . بغض گلویم را گرفت و دلتنگی و رنج در بند بند وجودم تیر کشید .بلا ه دو تا آمپولم را زدم تا ی گرفتم و راه افتادم سمت حرم . از یک جایی به بعد اجازه ی تردد به ماشین ها را نمی دهند . چادرم را انداختم سرم و دسته ها را نگاه از عَلَم ها با پرنده های ف ی و پرهای سبز و سرخ و سیاه و سفید ، ع گرفتم، به لهجه ی زوارهای آذری و یزدی و اصفهانی گوش وقتی با همدیگر رو در رو یا تلفنی حرف می زدند . در ورودی مسجد گوهرشاد نشستم نوحه خوان به لحن ترکی محزونی می خواند نمی فهمیدم دقیقا چه می گوید اما با همه ی صورتم اشک ریختم . استخوان هایم دوباره شروع د به لرزیدن رفتم کنار حوض بزرگی لیوانم را پر از آب قرص مسکن خوردم و کمی از شربت تلخ را سر کشیدم . نرسیده به باب الرضا(ع) همان جایی که گلدسته های صحن جامع را نشانت داده بودم ایستادم دوباره مثل همان شب چادرم را توی صورتم کشیدم و صدایت را به خاطر آوردم : عاطفه ! گریه نکن ! بازم صبر کن ! صبر . پروانه ای در کاسه ی زانویم شروع کرد به لرزیدن نمی شد وسط صحن بنشینم کامم تلخ بود و دلم خون اما به طرز غریبی خودم را در مدار مهربانی و سخاوت احساس می و یک جور بی وزنی روشنی داشتم در عین ِ دل گرفته گی و اندوه . از میان مردمی که روی فرش های قرمز خوش نقش و نگار نشسته بودند رد شدم کفش هایم را پوشیدم رو به گنبد ایستادم ، سرفه ، عذر خواستم و دست بر سلام دادم . همان وقت ص نا آشنا به گوشم رسید : عاااطفه! ناخود آگاه برگشتم پشت سرم را نگاه مردی داشت زن جوانی را میان جمعیت صدا می زد فقط همین . بیرون از حرم تک و تنها در مغازه ای قدیمی نشستم و یک ظرف کوچک فرنی داغ خوردم . مخلوط آرد برنج و نبات و شیر و دارچین به همراه بغضی که هنوز کوچک نشده بود را فرو دادم و تلاش از خیابان های شلوغ خودم را به سمت خانه در انتهای آباد برسانم . نمی خواستم غروب غمزده ی این روز را ببینم .

پانوشت : این ع را ظهر از آسمان ورودی باب الرضا (ع) گرفتم و پاکی سپید ِ ابر و پَری اش را عجیب دوست دارم .